تبليغاتX
اینجا چشمها به لالایی نمیخوابند

به عبورشک میکند
بنبست را حک میکند
بیهوده فک میزند
دیوانه میشود سر به سرک میزند
راحت میشود رگ میزند 
زمین رارهامیکند
سر به فلک میزند
حضوراش مسخره ست
لادرک میشود
فکر میکند
سیگارمیکشد
با دیوارو در/ فک میزند
خسته است راحت میشود رگ میزند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/27ساعت 5:17  توسط مریم هاتف | 
 

تمام شده بود
بازی کودکانه من وتو
اگر که
عروسک هایمان زنده نمی شدند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/23ساعت 20:38  توسط مریم هاتف | 
..

او خودش را ‌پر وزن
درجیبش هایش گذاشته بود
قبل ازاینکه به آب اعتمادکند
وته نشين شد بی وزن
با ماهی های که ازسيلی موج آزرده بودند.

...

دغدغه هایش را
با اقلیت قسمت کرد
مردی که برای تغیرسنتور میزد.

....

غربت را بوسه میزد
روی سیگار
مردی
که اندیشه اش در تبعید مانده بود.

.....

برای چیدن آرزوهایمان
سپیدار را بالا رفتیم
وقتی دانستیم که میمون بودیم.

......

با سياست
ساده ميسازي مرگ مرا
هرگاه
که درتوپيچيده ميشوم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/23ساعت 20:36  توسط مریم هاتف | 
 

پنجره ها گریه میکردند
و جاده حمل میکرد
جنازه مردی را که
در مسيرانديشه برهنه مرده بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/04ساعت 21:36  توسط مریم هاتف | 
 

آزادی راهدیه ميکند
به پرنده های که
درقفس مصون نيستند
آسمانی که به تن اش مختاراست.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/04ساعت 21:31  توسط مریم هاتف | 
 

روزمره گيم را دوربين مخفی ميگذاری
دقيقه های کميديت را
باديوانگی های من پرميکنی
وقتی چهارديواری خفه ميکند مرا
ميدانی لباسم اندازه من است
پيراهن آبی مانکن را به من هديه مي آوری
هيجانم رادوست داری
وامادغدغه که ميشوم
تمام مرا باسيگارآتش ميزنی
وقتی چهاديواری خفه ميکند مرا
بالاي دقيقه های من سلطنت ميکنی
برا ی لحظه های خودت دموکرات ميشوی
وقتی چهارديواری خفه ميکند مرا
تنهاميگذاريم
اگر که دلبستگيم رااقرارکنم
قبول نداری اگرکه انکارکنم تورا
کنارم نيستی
وقتی چهاديواري خفه ميکند مرا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 19:38  توسط مریم هاتف | 
 

اینجا ابرها تهاجم کرده اند
ودستهای من وتو باران را
به آرزونشسته اند
هنوزبهارهایمان را
به زمستان میفروشند
تاسردی رابطه هایمان بیشترباشد
ت
ومیتوانی ابرها را باران شوی
من میتوانم بهار را پایدارسازم
تضادهافاصله میشوند
اینجاهرروزبرای مرگ همبازی ام
در کوچه های هلمند
به غرب اعتراض میکنم
وتو هنوز هدف های مرده ات
را سیاه میپوشی
من میتوانم ساده نمیرم
تومیتوانی سبز بجنبی
تضادها فاصله میشوند
اینجاجاده باقدمهایت مخالفت میکند
روزمره گی ام با تاریخ مطابقت میکند
تومیتوانی با درخت ها همدست شوی
من میتوانم گذشته سیاه را فراموش کنم
تضادهافاصله میشوند.
+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/09ساعت 16:46  توسط مریم هاتف | 
Vollbild anzeigen

 

تصاویرم را انیمیشن میکنم

گذشته های سیاه کوتاه میشوند

آینده به سرعت رنگی میشود

کاریکاتورهایمان

را به فضافرستادم

تاکاپی برداری شوند

کمی آنسوتر که بشود

ازدقیقه هاعقب نماند

پناهنده گی داده ام

تا ساعت های کهنه

دوباره فریبم ندهند

تصاویری از کوچه های ناشناخته

ودیوارهای شکسته

از روزهای من

از سالهای تورا

مستندی ساخته ام

تاکمی جهانی شویم

گوشهای بریده ات را

به موزیم گذاشته اند

تا برای نسل بعدی مومیایی کنند

من میدانم

تو خزان را تحمل کرده ای

تومیدانی

زمستان رسیدنیست

وبرف خواهد آمد

ومادوباره با کفشهای مادرانمان

اسکی خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/06ساعت 15:54  توسط مریم هاتف | 
 

 

شب هاي گرسنه
روزهای معدوم
تکرارمیکنندلحظه یی راکه زاده شدم ازبطنی
ومحكوم شدند نفس هايم به پیوند با زندگي
گم شدم درپرتگاه اي كه آدم شوم
مجذوب شدم به حقيقتي كه دروغ شد
احساس شدم وقتي كه نبودم
وهنوزهمچنان
گرسنه
خواب آلوده
وتشنه ام
وزنده ميمانم تا به فرجام اين نيازها
كه پيچيده ام ميكنند
وتنهامرگ ساده ميكندمرا..

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/05ساعت 16:20  توسط مریم هاتف | 
 
به تو که فکرمیکنم
اشکم بی اختیارمیریزد
دستم باسیگارمیسوزد
به توکه فکرمیکنم
کودک روزنامه فروش
باتصادف میمیرد
دخترکنارخیابان
باتجاوزمیمیرد
به توکه فکرمیکنم
حق فروخته میشود
نفس گرفته میشود
زن جنس میشود
دختری که عاشق بود
کشته میشود
به توکه فکرمیکنم
انقلاب اخلال میشود
آزادی ابتذال میشود
انگیزه شهوت میشود
اندیشه سنت میشود
به توکه فکرمیکنم
آدماربات میشوند
همه چیز
یک سبات میشود
درخت هافریب میخورند
پرستوها غریب میمیرند
به توکه فکرمیکنم
مردم عروسک میشوند
دولت مترسک میشود
فرهنگ تقلید میشود
جهالت تایید میشود
به تو که فکرمیکنم
انتخاب اشتباه میشود
رای ملت تباه میشود
درخت ها فریب میخورند
خزان تکرار میشود
پرستوها غریب میمیرند...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/03ساعت 2:38  توسط مریم هاتف | 

  

ثانيه هاي پر وزن
عقربه هاي بي هدف
عجله اي براي فردا
                تكرار تا تكرار
لحظه اي براي بيهودگي
جاده ای به سمت فردا
                      ديوار تا ديوار
خستگي چند دقيقه مانده به شب
هر ساعت ام
             سيگار تا سيگار ...

 
....
 سكوت
معناي رضايت است
برای معدوم شدن 
هم تن ساده من!
درمحدود محوطه اي 
كه آسمان سقف خانه است
بالهاي من وتو
چيزي جز آزارنيست...
 
 
.....
هيچ چيز فردي نيست
وقتي زندگي گله یيست
شايد تفرقه موقتي است
 اي گرگ ترين گرسنه
سكوت بره ها
 معناي رضايت نيست
 
 
....
شب بود, خواب نبود
صبح بود, آفتاب نبود
توهستی ,بودی
آزادی در قفس بود, است
من بودم ,هستم
حرف نبود ,نیست
واینک لالم ,لالی همتنم
 
....
هميشه مضطرب
هميشه درگير
هميشه اول نگراني
حتي درآخردنيا
 هميشه خسته ازآدم هاي
 كه لبخندمی زنند
 شايد نگاه مسخره ات
 خنده هاي بي ربطم
تنها واكنش است به زندگي
 
+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/22ساعت 13:50  توسط مریم هاتف | 
 

 

 

پرنده سهمش خانه نيست

 انگيزه ام را به تو ميدهم

 آزاديت را به من بده

 براي اين كه حرف بزنم

                          لباس هايت را به من بده

 حجابم را براي تو ميگذارم

 پرنده سهمش خانه نيست

شناسنامۀ بي عكسم را به تو ميدهم                 

 تصويرهايت را در روزنامه نشانم بده

 آلبوم ازدواجت را به من بده

 تنهايی های بعد طلاقم را نشانت ميدهم

 پرنده سهمش خانه نيست

 نامت را فريادبزن                                   

نام هايم را برايت ميخوانم                               

 نه!

 صدا ممنوع است

                         مينويسم

 كتابهايت را نشانم به من بده

 روزهايم را براي تو شال ميبافم

براي لحظهیي ديوارها را به تو ميبخشم

 قدمهايت را به من بده

 پرنده سهمش خانه نيست.

 

 

 ...

   

كفش هايم رابسوزانيد

هنوزبوي عقب مانده گي هاي

مرا مي دهند...         

                                       

 

                       

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/20ساعت 3:35  توسط مریم هاتف | 

 

من هرروزخسته گي هايم راترانه مي سازم

تو  پراضطراب ميخوانی

صدا تكرار

          ترانه

                تكرار

وگذشته یی كه مرورميشود

                      درمن

             تا نگاه فوسيل شده ام

درتو

 تا انجماد ثانيه هايمان

 واما

 بهانه بودن است

تو باشي

خورشيد موزيكال ميشود

 

....

 سيگارهاي پي هم ات            
-لحظه هاي بلاتكليف ام -
كلافه ات ميكنند
اضطرابم ميشوند
تا ماباشيم
زنده گي همين است
ديوانه!

 خواب چرا؟

مرگ ديدني ست..

 

....

هميشه مضطرب

هميشه درگير

هميشه اول نگراني

                  حتي

               درآخردنيا

 هميشه خسته از آدم هاي كه لبخند مي زنند

 شايد  نگاه مسخره ات

وخنده هاي بي ربطم              

 تنها واكنش است به زندگي

 

....

ميدانم

 تو مانده اي و يك حنجره صدا
وكتلۀ عظيمي ازحرف

 كه فقط

خفه مي كند

مرا
   تو را
واما
درچهارديواري كه خورشيد فقط نقاشي است  
وصدا

     حرف رعيت  
كجاست؟
پنجره یي كه فرياد بزنيم

 

....

 

اينجا كنارمن

خودم مي شكند

او مي شكند

براي من

           براي تو

براي خاك بي همه چيز من

براي درد تو

همچون

ستاره یي كه درخود منفجرميشود

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 23:56  توسط مریم هاتف | 
 

حرف هايت راخفه كن

 نوشته هايم را پاره ميكنم

 ديموكراسي اعدام شده را در خانه دفن كن

 گور مي كنم

 انگار عينك هاي تو جاسوس شده اند

 و دستهاي من خود فروش

 بگذار در باز بماند

                     ديوار ها مشترك اند

 اعتراض هايت را كاپي كن

                            اصلش را بسوزان

 درد هايت را مجوز بگير

 فرياد هايم را اجازه مي گيرم

 بگذار رفيق شوند ديوار ها مشترك اند

 گفته هايت را سانسور كن

 مقاله هايم را سفيد چاپ مي كنم

 بگذار سلطنت كنند ديوار ها مشترك اند

 چشم هايت را ببند

 دهانم را باز نمي كنم

 بگذار راحت باشند

 ديوار ها مشتركاند

 پرده ها را پس نزن

 بلند تر از اين پرواز نمي كنم

 بگذار سياست كنند

ديوار ها مشترك اند

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 5:11  توسط مریم هاتف | 
 

دلتنگي هايم رابهانه ميكنم

 

                         براي دردم
ودردم را خواب ميشوم


                      حرف ميزنم
نمي شنوند درختاني كه

                    سالهاست مرده اند
به طوفان هايی كه

               خوانده نمي توانند

                         مينويسم
                     وصدا ميزنم

                       راستي
اين بالهاي من چقدر مسخره اند
اينبار هم
 نمي شنوند

باد هاي كه خوانده نمي توانند
ومن از صداي خودم كه می افتد پائین
احساس ميشوم كه منم
قاب عكسم
               خالي ام
وتو هر آنچه ميخواهي در من
                                      تصور كن

 
+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/25ساعت 18:51  توسط مریم هاتف | 
 

ازبس كاريكاتوركشيدي
شب ها كابوس مي بيني
بيا نگاه كن

مجسمه هايی كه ساخته بودم
                               رییس شده اند
اخباری كه همه شوخي است
بياجدي جدي آينده را
فراموش كنيم

 

....

 

ازبس اعتراض است
ديكتاتورهاخواب ندارند
راستي
خوش به حال سلطنت خودمان
مردم هميشه خوابند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/16ساعت 2:6  توسط مریم هاتف | 
 

گرماي محبت نيست

من گونه ام را

با سيلي

سرخ كرده ام

واما

خوش به حال كودكي

آنطرف تر سيب سرخ هديه مي گيرد

 

....

ازآفتاب خسته ام

مرا دنياي تاريك مادرم

آرزوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/18ساعت 18:18  توسط مریم هاتف | 
 

آسمانه براي پريدن كوچك است

بالهاي مان رابايد بزنيم

پريدن ممكن نيست

بايد قدم بزنيم

 

....

 

ازبس كلاغيم
رد پاي ما سياه است

هرجا قدم مي گذاريم
طنابي دار مي شود

وپرنده یی

محكوم به اعدام

 

....

كجابود؟

من زاده شوم اززني

 كه زاده شده از مادری

 درجهان سوم

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/05ساعت 17:8  توسط مریم هاتف | 
 

من دوباره زاده می شوم

 برای آفتاب دلتنگم

 برای آینده ام بهانه می گیرم

 سرنوشتم که

 باسبز سیاه وسرخ

نوشته شده بود

 پاک میشود

و دوباره رنگ می گیرد

 من دوباره زاده می شوم

 اینجا فضا متفاوت است

من باید دوباره زاده شوم

 تادرست بیندیشم

درست حرف‌ بزنم

 وتاقانون

 یقهام را نگرفته

درست عمل کنم  

 اینجا فضا متضاد است

 من باید دوباره زاده شوم

 تا رنگ پوستم مثل اینها

 و رنگ چشمم همنژادشان  شود

 اینجا فضا بسته است

 من باید دوباره زاده شوم

 تا بتوانم پنجره یی را برای خورشید باز کنم

 و خیابانها رابه سمت هدف بزرگم طی کنم

اینجا فضا متعلق به من نیست

 من باید دوباره زاده شوم

 تا آسمان مال من باشد

 و ستاره یی در اقبال من

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/30ساعت 19:36  توسط مریم هاتف | 
 

من ابن آدمم

و هر چی به تو نزدیک میشوم

احساس میکنم خیلی کمم

تو هم ابن آدمی

ولی از بس گونه هات سرخ و

چشمانت برق دارند

برایم گنگ تر از هر سوال مبهمی

ما هر دو ابن آدمیم

اما چرا ؟

تو آیین لبخند

ومن  فرهنگ غمم  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/12ساعت 23:10  توسط مریم هاتف | 
 

چه حس خوبي است

وقتي من و تو به هم دل مي بنديم

توصدامی شوی

              من غزل                

وبه اين زندگي پوچ

ترانه میدهیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/24ساعت 19:5  توسط مریم هاتف | 

 

 

صدا بزن مرا

سكوت شكستني ست

حرفی بزن گلم

 باتو

هرچي شنيدني ست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/19ساعت 14:23  توسط مریم هاتف | 
 

تونیستی وباغچه بی نسترن شده

این زندگی مبارزه تن به تن شده

خورشید پشت پنجره هم گریه میکند

گویاتمام وسعت بودن کفن شده

دیوارهای مضطرب وساعت وسکوت

تلفیق ازشکستن احساس من شده

تنها نشسته مثل همیشه کنار در

باحس مبهمی که به گردم چمن شده

احساس خفه گی وکمی بغض واضطراب

اینجافضاپلیدوهوا هم لجن شده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/08ساعت 14:26  توسط مریم هاتف | 

 

 

من هر روز تولدم

               فالم رابا نیت م میگیرم

                                   تا شاید

                              حرفی ازمرگ زده باشد..

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/21ساعت 8:41  توسط مریم هاتف | 
 

هرچند اگر کمیم ولی از نسل آدمیم

ما سهم پرطلاطم هرفصل آدمیم

ما انتظار کهنه یک لحظه زندگی

ماکاپی غلط شده اصل آدمیم

ماوصله نخواسته آدم وحوا

مارشته رها شده وصل آدمیم

مافردهای محکوم به تکرار زندگی

ماجز خط خورده سرفصل آدمیم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 11:0  توسط مریم هاتف | 
ای کاش به خورشیدشدن دسترسی بود

درلحظه تاریک شدن همنفسی بود

ای کاش نمی مردتمنای پرنده

حتی اگرش جای میان قفسی بود

ای کاش به جای همه ا ی هستی ودنیا

درخانه مازنده دلی مثل کسی بود

سرد است وسکوت است وای کاش هنوزم

برگرمی این خانه کسی خار وخسی بود

بی سایه تر از سایه دیوارنشستیم

ای کاش به معنای سخن درد رسی بود

ای کاش درخشیدن احساس به تکرار

یک بار نه مهمانی مهتاب بسی!!بود

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 10:29  توسط مریم هاتف | 
        

 

پرواز ممنوع ست!!..

"پرنده مردنيست "

غروب برنده شد

مرگ رسیدنی ست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 9:23  توسط مریم هاتف | 
 

     

هربار ی که                                        

از دودسيگار پدرم كلافه مي شوم

پرسه زنان

سوي قبرستان مي روم

 

 

.....

 

 

 

 واگربگذارند

من خودم هستم

 نه عمر نوح

 نه كوچ پرستو...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 9:31  توسط مریم هاتف | 
     

حرفی نمانده من که دیگرخیلی خالی ام

چیزی شبیه به پیری جسم پوشالی ام

هرچی گذشت صاعقه ورعدوبرق بود

حالادرخت سوخته خشک سالی ام

قلبم دگر برای تنم خوب نمی تپد

من بیصدایی شب ودرد بی حالی ام

این شب بلند گشته ویلدا شده فضا

من خستگی حافظ واندوه فالی ام

حالا کنارپنجره قلبی کفن شده

من هم حضوردرد وغم بی زوالی ام

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت 10:25  توسط مریم هاتف | 
 

 

گشته ام بیقرارتنهایی

خسته ام از حصار تنهایی

دور مانده زهرکسم اینجا

مانده ام درکنار تنهایی

کاش روح مرا صبا میبرد

نیست ره از دیار تنهایی

میفشارد گلوی شعرمرا

حلقه سرد دار تنهایی

ترسم آخرکه جان بسپارم

گوشه ای مرگبارتنهایی

 

 

  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 8:30  توسط مریم هاتف |